X
تبلیغات
به رنگ ارغوان

به رنگ ارغوان

پول نان

پول نان ما . . . . . . . . .!!ا



این پول نان ماست، که در ویرانه های دمشق در کنار آرزوهای

گزاف یک قمارباز، دفن می شود



زنی در خیابان

به یک قرص نان

خود را می فروشد


آن سوترک مردی

گرده نانی را

از دست عابری می رباید


ما گرسنه

در کوچه های غربت این شهر

پرسه می زنیم

و می دانیم

که دست های کثیفی

نان ما را

از سفره های مان ربوده است


این پول نان ماست ،

که در هزار توی دالان های پنهان

کیک زرد می شود

برای تزیین بساط بیداد !


پول نان ما ،

موشک هائی است

که به اسرائیل می رسد

زود تر از آنکه

آب و نان ،

به " ورزقان " و "اهر" برسد !


نگاه کن !

این پوکه های گلوله

این لاشه های تانک ،

پول نان ماست ،

که در خیابان های حمص ریخته است !


این پول نان ماست ،

که در ویرانه های دمشق

در کنار آرزوهای گزاف یک قمارباز

دفن می شود


این پول نان ماست ،

که در کوچه های حلب

پیش چشم جنازه ها

برای یک بازنده هزینه می شود


بازنده ای که قبل از بازی باخته بود !


پول نان ما ،

بذرهای دروغ و فساد است

که بر زمین پاشیده می شود

تا شاید برزگری خام اندیش

آرزوهای پوچ خود را

از آن درو کند


پول نان ما ،

هیزم هائیست که در هر سو

آتش می افروزد

و در آتش می سوزد

پول نان ما ،

تفنگ هائیست

که هدف های اشتباه را نشانه گرفته است


پول نان ما ،

پایگاه اتمی بوشهر است

که غبار یک عمر سفاهت حاکمان

بر آن نشسته است


پول نان ما ،

باج هایی است

که در جیب های چین و روسیه

ورم کرده است !

پول نان ما ،

مزد سردارانی است

که سرها را به دار می کنند

و لب ها را می دوزند ،

تا گرسنگان نفهمند گرسنگی تقصیر کیست !


پول نان ما ،

منبری است

که واعظی ابله بر آن نشسته است

و به ما می آموزد ،

گرسنگی تقصیر خداوند است


گرسنگی ،

بشارت ظهور یک منجی است !


و ما می دانیم

این تقصیر ماست

که ابلهی بر منبر نشسته است

این تقصیر ماست

که خیره سری بر مسند نشسته است

ما می دانیم ،

محصول بذرهای دروغ و تزویر

و خارهای ترس و سکوت

جز قحطی نیست


پول نان ما را قماربازان ،

در قمارخانه های سیاست و قدرت

باخته اند


اکنون

ما مانده ایم و فرزندانی ،

با آرزو های سبز و جوان

و خانه ای با تیرک نازک

آنقدر نازک

که به لرزیدنی فرو می ریزد

و ما زنده ،

زیر آوارهای آن می مانیم


هان !ا

فردا که از خواب برخیزیم ،

ما را

و فرزندان ما را

و خانه ما را نیز

باخته اند


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 13:18  توسط راحیل  | 

                      

                سلام به همه دوستانم

       

        خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده و ممنون از بودن

             همیشگیتان.مدتیست که شدیدا درگیر کار و درس و

             مسافرت بودم  حالا هم که برگشتم خطم ایراد پیدا کرده

             هر وقت مشکل حل بشه دوباره مزاحم تک تکتون میشم

             دوستون دارم ........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 11:20  توسط راحیل  | 

زن

                 

 من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم

که ریه های تو!

 

درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه

نیفتی.

 

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت

می آیند،

 

تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان

تو تنظیم کنم.                 

                                ( سیمین دانشور)

 

روز زن بر همه ی مادران و شیر زنان این مرز و بوم مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 1:48  توسط راحیل  | 

زن

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود


پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود


زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت


زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود


کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد


کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود


در عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشت


در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود


دادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جواب


آشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبود


بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک


در نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبود


از برای زن به میدان فراخ زندگی


سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود


نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند


این ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبود


زن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوک هنر


خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود


میوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیک


بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود


در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان


در گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبود


بهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاست


زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود


آب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتری


با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود


جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست


عزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود


ارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کرد


قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود


سادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرند


گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود


از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن


زیور و زر، پرده‌پوش عیب نادانی نبود


عیبها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بس


جامهٔ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبود


زن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بس


پاک را آسیبی از آلوده دامانی نبود


زن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد


وای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبود


اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمان


زآن که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود


پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج


توشه‌ای و رهنوردی، جز پشیمانی نبود


چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف


چادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود


خسروا، دست توانای تو، آسان کرد کار


ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود


شه نمی‌شد گر‌در این گمگشته کشتی ناخدای


ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود


باید این انوار را پروین به چشم عقل دید


مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:7  توسط راحیل  | 

مسلمانی

            


                 واعظی پرسید از فرزند خویش


            هیچ میدانی مسلمانی به چیست


            صدق وبی آزاری و خدمت به خلق


            هم عبادت هم کلید معنویت


           گفت:زین معیار اندر شهر ما


           یک مسلمان هست آنهم ارمنی است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 1:39  توسط راحیل  | 

            بهار در راه است وهوا پر شدهاز دوستت

        دارم هایی که به دست بادها سپرده ام،

        کاش پنجره ات باز باشد  .............


        تقدیم به همه ی دوستای خوبی که در حریم

        احساسم جای دارند.سال نو بر همه ی شما 

        مبارک باشد.لبانتان همیشه به خنده باشد و اگر 

        اشکی به چشمتان آمد اشک شوق باشد........

        آرزو مند سالی خوش برایتان هستم.........

        آنقدر گرفتار بودم که خودمم کم کم داشتم

        فراموش میکردم.نبودنم را به حساب بی معرفتی 

        نگذاریدفقط گرفتار بودم...............


        عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

        بر گیر و دهل می زن کان ماه پدید آمد    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 14:33  توسط راحیل  | 

گرگ درون


 
گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر
 
 

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ
 
 

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست
 
 

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
 
 

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر
 
 

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک
 
 

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند
 
 

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید ، گرگ هست
 
 

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
 
 

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر
 
 

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند
 
 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند
 
 

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند
 
 

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 19:54  توسط راحیل  | 

                   

                  غم زمانه که هیچش کران نمی بینم


                                        دواش جز می چون ارغوان نمی بینم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:57  توسط راحیل  | 

انقلاب

             

         امروز چند روزی از دهه ی فجر میگذره و من خیلی با خودم کلنجار رفتم

         که در مورد این روزها چیزی ننویسم اما امشب ناگهان با یادآوری خاطره

         های دوران کودکی و نوجوانیم دلم گرفت و نوشتم............


         من از انقلاب جنگ و در بدری خانواده ام را به خاطر دارم

         من ازانقلاب آبروریزی همکلاسیم به خاطر پیدا کردن نامه ی دوست

         پسرش و خودکشی اش رابه یاد دارم..........

         من از انقلاب ساعتها ایستادن در گرمای جنوب در دوران دبیرستان را به

         خاطر رد شدن آنی ماشین یک مقام دولتی را به خاطر دارم.

         من از دوران انقلاب به اجبار به صف نماز رفتن را به خاطر صفر نشدن

         انضباط به یاد دارم.

         من از این دوران پر شکوه حسرت از دست رفتن زندگی نزدیکانم را به

         یاد دارم.

       

         اینها خاطرات خوب من از انقلاب هستند کاش یکم خاطرات بد

         داشتم که بنویسم اما چه کنم همش خاطرات خوب یادم میاد..........


        

        

       

       


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 1:49  توسط راحیل  | 

تلنگر

آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.

وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.

وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...

به سلامتي همه مادراي دنيا...


 
پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم

 فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !



شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...





خورشيد

هر روز

ديرتر از پدرم بيدار مي شود

اما

زودتر از او به خانه بر مي گردد !





به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن

ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!





سرم را نه ظلم مي تواند خم کند،

نه مرگ،

نه ترس،

سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم؛






سلامتيه اون پسري که...
..
10
سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
20
سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
30
سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..

باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..

گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(





(( قند )) خون مادر بالاست .

دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛

اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!

دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .






دست پر مهر مادر

تنها دستي ست،

که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،

از تمام دستها بلند تر است...





پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!

پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟

پسر ميگه : من..!! 
... ... ...

پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!

پسر ميگه : بازم من شيرم...

پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه :

 من شيرم يا تو!!؟؟پسر ميگه : بابا تو شيري...!!

پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟

پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود

 فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...





مادر

تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"‌هايش رااا باور کرد

حتي اگر نگويد...???





سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه

اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!





مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! 

مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! 

مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري! 

مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري

 به پاي باليدن تو چروک شد! 

مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که

نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!

مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....





پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...

تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!





آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــ دا

ميزند اما جوابي نميشنود.........

ممماااااااااااادددددددررررررر. .............




کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!

کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم!

کاش!





وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره

 ميفهمي پير شده! 

وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ،

 ميفهمي پير شده! 

وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ،

ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... 

و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر

 غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري





اگر 4 تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد

کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است





هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم

که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…



ولي پدر ...

... ... ... ...

يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند

خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست

فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …

بياييد قدردان باشيم ...






تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو 15 سالگي : " ولم کنين "

تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...

تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"

تو 30 سالگي : " حق با شما بود"

تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم

 تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!

بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...





به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 15:6  توسط راحیل  |